درود بـه همراهان عزیز و همیشگی مجله تفریحی تالاب در اینبخش ما برای شـما همراهان عزیز چکیده ای از بهترین حکایت ها را گرد هم آورده ایم.
واژهٔ حکایت برگرفته از واژهٔ محاکات بـه معنای مشابه کسی یا چیزی شدن، مانند چیزی را بـه گفتار یا کردار آوردن، اسـت «همتراز محاکات، یعنی؛ mimesis از ریشهٔ mime یونانیست کـه واژهٔ پارسی «میمون» را میتوان همریشه با ان دانست، میمون در باور ما تقلیدکننده اسـت». از اینرو میتوان حکایت را شبیه سازیای تخیلی از دنیا دانست.
حکایت
حکایت نوعی از داستان کوتاه اسـت کـه در ان درس یا نکتهای اخلاقی نهفته اسـت. این درس یا نکته بیشتر در پایان حکایت بر خواننده آشکار میشود. شخصیتهاي حکایت حیوانات یا اشیای بیجانند. زمانی کـه حیوانات شخصیت حکایتند، مانند انسانها سخن میگویند و احساسات انسانی از خود نشان می دهند. یکی از بهترین نمونههاي حکایت در زبان پارسی را میتوان در کلیله و دمنه دید.
حکایتها طبق معمولً طوری نوشته می شوند کـه خواننده بـه سادگی انها را درک کند. ادبیاتی را کـه در حکایتها بـه کار برده میشود، ادبیات تعلیمی مینامند.
برخی حکایتها از نسلی بـه نسل دیگر بازگو می شود. بیشتر در حکایت با استعاره از اشیا یا حیوانات، نابخردی انسان در رفتار و منشش بـه وی نشان داده می شود. گاهی حکایت آکنده از طنز یا هزل اسـت. درضمن حکایت نام آلبومی موسیقی مشهوری از استاد سیاوش قمیشی و مسعود فردمنش نیز میباشد.
اين گوشت پاره را آزاد كن
از بزرگان عصر، يكي با غلام خود گفت كه از مال خود، پارهای گوشت بستان و از ان طعامي بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام شاد شد. برياني ساخت و پيش او آورد. خواجه خورد و گوشت بـه غلام سپرد. ديگر روز گفت: بدان گوشت، آبگوشتي زعفراني بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام فرمان برد.
خواجه سم مار كرد و گوشت بـه غلام سپرد. روز ديگر گوشت مضمحل بودو از كار افتاده، گفت: اين گوشت بفروش و مقداري روغن بستان و از ان طعامي بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم.
گفت: ای خواجه، تو را بـهخدا بگذار من همان گونه غلام تو باشم، اگر خيري در خاطر مبارك ميگذرد، بـه نيت خدا اين گوشت پاره را آزاد كن!
حکایت شکم سیری
ای بهلول بگو ببینم نزد تو ” دوست ترین مردم ” چه کسی اسـت ؟
بهلول پاسخ داد : همان کسی کـه شکم مرا سیر کند دوست ترین مردم نزد من اسـت !
هارون الرشید گفت : اگر من شکم تو را سیر کنم مرا دوست داری ؟
بهلول با خنده پاسخ داد : دوستی بـه نسیه و اما و اگر نمیشود !
داستان تخت پادشاهی
روزی بهلول وارد قصر هارون الرشید شد و چون مسند خلافت را خالی و بلامانع دید جلو رفته و بدون ترس و واهمه بر تخت خلیفه نشست.
غلامان دربار چون ان حال بدیدند بـه ضرب چوب و تازیانه بهلول را از تخت پایین کشیدند.
هنگامی کـه خلیفه وارد شد بهلول را در حالتی بهم ریخته دید کـه گریه می کند. از نگهبانان سبب گریه ي وی را پرسید.
نگهبانان گفتند : چون در مکان مخصوص شـما نشسته بود وی را از آنجا دور کردیم.
هارون ایشان را ملامت کرد و بهلول را دلداری داده و نوازش نمود.
بهلول گفت : من برای خود گریه نمیکنم بلکه بـه حال تو میگریم.
زیرا کـه من چند لحظه در مسند تو نشستم اینقدر آسيب دیدم و اذیت و اذيت کشیدم.
دراین اندیشه ام کـه تو کـه یک عمر بر این مسند نشسته ای چه مقدار اذيت خواهی کشید و آسيب خواهی دید.
تو بـه عاقبت کار خود نمی اندیشی ودر فکر کارهای خود نیستی !!!
داستان هنر و ثروت
حكيم فرزانه اى پسرانش را چنين نصيحت مى كرد: عزيزان پدر! هنر بياموزيد، زيرا نمى توان بر ملك و دولت اعتماد كرد، درهم و دينار در پرتگاه نابودى اسـت، يا دزد همه ی ان را ببرد و يا صاحب پول، اندك اندك ان را بخورد، ولى هنر چشمه زاينده و دولت پاينده اسـت، اگر هنرمند تهيدست گردد، غمى نيست زيرا هنرش در ذاتش باقى اسـت و خود ان دولت و مايه ثروت اسـت، او هر جا رود از او قدرشناسى كنند، و وی را در صدر مجلس جا دهند، ولى آدم بى هنر، با دريوزگى و سختى لقمه نانى بـه دست آورد.
حکایت پنجره و آینه
جوان ثروتمندی نزد یک روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. روحانی وی را بـه کنار پنجره برد و پرسید: پشت پنجره چه می بینی؟ جواب داد: آدمهایي کـه می آیند و می روند و گدای کوری کـه در خیابان صدقه می گیرد.
بعد آینهي بزرگی بـه او نشان داد و باز پرسید: دراین آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟ جواب داد: خودم را می بینم.
دیگر دیگران را نمی بیني! آینه و پنجره هردو از یک مادهي اولیه ساخته شدهاند، شیشه. اما در آینه لایهي نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته ودر ان چیزی جز شخص خودت را نمی بیني. این دو شی شیشهای رابا هم مقایسه کن.
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و بـه آن ها احساس محبت میکند. اما وقتی از نقره «یعنی ثروت» پوشیده میشود، تنها خودش را می بیند. تنها وقتی ارزش داری کـه شجاع باشی و ان پوشش نقرهای را از جلو چشمهایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری.
حکایت سلامتی
«آورده اند روزی حاکم شهر بغداد از بهلول پرسید: آیا دوست داری کـه همیشه سلامت و تن درست باشی؟ بهلول گفت: خیر زیرا اگر همیشه در آسایش بـه سر برم، آرزو و خواهش هاي نفسانی درمن قوت می گیرد ودر نتیجه، از یاد خدا غافل میمانم. خیر من دراین اسـت کـه در همین حال باشم و از پروردگار میخواهم تا گناهانم را بیامرزد و لطف و مرحتمش را از من دریغ نکند و آنچه را بـه ان سزاوارم بـه من عطا کند.»
حکایت پند آموز کوتاه پدر
چوپانى پدر خردمندى داشت. روزى بـه پدر گفت: اى پدر دانا و خردمند! بـه من ان گونه كه از پيروان آزموده انتظار مى رود يك پند بياموز! پدر خردمند چوپان گفت: بـه مردم نيكى كن، ولى بـه اندازه، نه بـه حدى كه طرف را لوس كند و مغرور و خيره سر نمايد.
حکایت کورحقیقی
« فقیری بـه در خانه بخیلی آمد، گفت: شنیده ام کـه تو قدرتی از مال خودرا نذر نیازمندان کرده ای و من در نهایت فقرم، بـه من چیزی بده بخیل گفت: من نذر کوران کرده ام. فقیر گفت: من هم کور واقعی هستم، زیرا اگر بینا می بودم، از در خانه خداوند بـه در خانه کسی مثل تو نمی آمدم.»
ثروتمند
ثروتمند زاده اى را در كنار قبر پدرش نشسته بودو در كنار او فقيرزاده اى كه او هم در كنار قبر پدرش بود. ثروتمندزاده با فقيرزاده مناظره مى كرد و مى گفت :صندوق گور پدرم سنگى اسـت و نوشته روى سنگ رنگين اسـت. آرامگاه اش از سنگ مرمر فرش شده ودر ميان قبر، خشت فيروزه بـه كار رفته اسـت، ولى قبر پدر تو از مقدارى خشت خام و مشتى خاك، درست شده، اين كجا و ان كجا؟
فقيرزاده در پاسخ گفت: تا پدرت از زير ان سنگهاى سنگين بجنبد، پدر من بـه بهشت رسيده اسـت .!
حکایت عبرت
« گویند: روزی خلیفه از محلی می گذشت، دید کـه بهلول، زمین رابا چوبی اندازه می گیرد. پرسید: چه میکنی؟ گفت: میخواهم دنیا را تقسیم کنم تا ببینم بـه ما چه قدر میرسد و بـه شـما چه قدر؟ هر چه سعی میکنم، می بینم کـه بـه من بیشتر از دو ذارع «حدود یک متر» نمیرسد و بـه تو هم بیشتر از این مقدار نمیرسد.»
دانایی
نادانى مى خواست بـه الاغى سخن گفتن بياموزد، گفتار را بـه الاغ تلقين مى كرد و بـه خيال خود مى خواست سخن گفتن را بـه الاغ ياد بدهد.
حكيمى وی را ديد و بـه او گفت : اى احمق ! بيهوده كوشش نكن و تا سرزنشگران تو را مورد سرزنش قرار نداده اند اين خيال باطل را از سرت بيرون كن، زيرا الاغ از تو سخن نمى آموزد، ولى تو مى توانى خاموشى را از الاغ و ساير چارپايان بياموزى.
حکایت مرد کامل
ملا نصرالدین با دوستی صحبت میکرد. خوب ملا، هیچوقت بـه فکر ازدواج افتادهای؟ ملا نصرالدین پاسخ داد: فکر کردهام. جوان کـه بودم، تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و بـه دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم اما او از دنیا بیخبر بود. بعد بـه اصفهان رفتم؛ ان جا هم با زنی آشنا شدم کـه معلومات زیادی دربارهي آسمان داشت، اما زیبا نبود. بعد بـه قاهره رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا با ایمان و تحصیل کردهای ازدواج کنم.
پس چرا با او ازدواج نکردی؟ آه، رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی میگشت!
از حکایات میتوان بـه عنوان درس زندگی استفاده کرد .امید اسـت از این مطالب لذت ببرید.
نوشته حکایت های جالب و خواندنی 2022 اولین بار در تالاب. پدیدار شد.